العلامة المجلسي
589
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : از بني إسرائيل . فرعون گفت : اين هرگز نمىشود كه طفل از بني إسرائيل باشد ودايه هم از بني إسرائيل . آسيه گفت : چه ترس دارى از اين طفل كه فرزند توست ودر دامن تو بزرگ مىشود ؟ چندان وجوه گفت والتماس كرد كه فرعون را از رأى خود برگردانيد وراضى نمود ! پس موسى عليه السّلام در ميان آل فرعون نشو ونمو كرد ومادرش وخواهرش وقابله امر أو را مخفى داشتند تا آنكه مادرش وقابله فوت شدند . پس موسى عليه السّلام بزرگ شد وبني إسرائيل از أو خبر نداشتند ودر طلب أو بودند وخبر أو را مىپرسيدند وبر ايشان پوشيده بود . چون فرعون شنيد كه ايشان در تفحّص وتجسّس آن فرزندند ، فرستاد وعذاب را بر آنها شديدتر كرد وميان ايشان جدائى انداخت ونهى كرد ايشان را از آنكه خبر دهند به آمدن أو ، واز سؤال كردن از أحوال أو . پس در شب ماهتاب روشنى بني إسرائيل بيرون رفتند وجمع شدند نزد مرد پير عالمي كه در ميان ايشان بود در صحرا وبه أو گفتند : ما راحتى كه مىيافتيم از اين شدّتها ، به خبرها ووعدهها بود ، پس تا كي وتا چه وقت ما در اين بلا خواهيم بود ؟ گفت : واللّه كه پيوسته در اين بلا خواهيد بود تا خدا بفرستد پسرى از فرزندان لاوى پسر يعقوب عليه السّلام كه نام أو موسى بن عمران است ، پسر بلند قامت پيچيده موئى خواهد بود . در اين سخن بودند كه ناگاه موسى عليه السّلام آمد به نزديك ايشان وبر استرى سوار بود ونزد ايشان ايستاد ، چون آن پيرمرد به آن حضرت نظر كرد شناخت آن حضرت را به آن وصفها كه خوانده وشنيده بود ، پس از أو پرسيد : چه نام دارى خدا تو را رحمت كند ؟ فرمود : موسى . پرسيد : پسر كيستى ؟ فرمود : پسر عمران . آن پير برجست وبر دستش چسبيد وبوسيد وبني إسرائيل هجوم آوردند وپايش را بوسيدند وآن حضرت ايشان را شناخت وايشان أو را شناختند وايشان را شيعهء خود